تبليغاتX
سارا و باران
سارا و باران












چقدر تلخ است به تماشا بنشینی

ویرانی قلعه ای را که ساعت ها عاشقانه با ماسه های کنار دریا ساخته ای

و ناگهان موجی

 بی خبر از  عشق و آشوب درونت

به یکباره درهم می کوبدش.

یارب مرا نیز توان آن کودکی ده که

 بی هیچ کینه ای 

خنده کنان

و آوازخوان

 فارغ از غم

خود را بر روی ماسه های لب دریا رها می کند

 تا از نو بنا کند

قلعه ی شنی آرزوهایش را

...

نوشته شده در Thu 17 Dec 2009ساعت 16:7 توسط سارا| |

 

           دلم برات تنگ شده بیشتر از هر وقت دیگه ای                         

نوشته شده در Thu 19 Nov 2009ساعت 12:52 توسط سارا| |

           دلم یک شب تنهایی می خواهد

                 با یک عالمه تو

         و تمام گوشه کنارهای آغوشت!!!

      قول می دهم هرچه پس انداز دارم بدهم

نوشته شده در Tue 27 Oct 2009ساعت 17:24 توسط سارا| |

به زودی با غزل

باران

باران

به سراغتان خواهم آمد

به خالق قطرات باران سوگند

من هم دلم برای همه شما  تنگ آمده است

دلم برای بهار تنگ شده است

دل تنگ شده ام

ایکاش باران

کمی از دلتنگی های من بکاهد ... ایکاش !!

نوشته شده در Sun 25 Oct 2009ساعت 16:0 توسط سارا| |

 رد کفشهایم را بگیر

 قبل از اینکه....!

 باران،حسادت کند وبشوید جای پایم را.

 قبل از اینکه چشمانم لبریز باران شود.

 من تنها اگر بمانم...؟

 نصیب هرزگی باران و

 این کوچه های عریان میشوم

  نمیدانم....؟

 شاید هم روزی باران،

  تنهاییم  را

 بر تو فریاد کرد

 و خستگیم را شست

نوشته شده در Thu 17 Sep 2009ساعت 16:30 توسط سارا| |

می خواهم همزاد باد وباران شوم

    آنها هر آنچه میخواهند!

        با خود میبرند . . .

 

نوشته شده در Thu 17 Sep 2009ساعت 16:25 توسط سارا| |

         می پیچد آوای دستانت لای دستانم

             و باز دنیا آبی می شود!

        تا آخر کوه ها یک نفس می دوم

           می آیی برایم دست بزنی

     که دست هایت ول می شود از دستانم

               و جا می مانی...

 

نوشته شده در Thu 10 Sep 2009ساعت 20:6 توسط سارا| |

یک لیوان بزرگ چای

بی قند

دو تا کتاب قطور خوش رنگ و قدیمی

"الهه ی نار" بنان

قلیان

و تمام رویاهایی که حقیقی میشوند!

نوشته شده در Tue 1 Sep 2009ساعت 12:8 توسط سارا| |

     میوه ممنوعه را


   با هوس هم آغوشی با تو


    گاز می زنم


       من


  یک رانده شده از بهشتم

نوشته شده در Thu 27 Aug 2009ساعت 21:45 توسط سارا| |

دیدی

 آخرش هم آن دنیایی که تو می گفتی

 نشد که بشود!

 خوابم که برد آن شب

 پتویم را آرام کشیدی رویم

 و پیشانی ام را بوسیدی و رفتی !

 صدای در که آمد

 فکر کردم بر می گردی . . .

نوشته شده در Wed 19 Aug 2009ساعت 20:14 توسط سارا| |

چرا رها کردن اینقدر آسان شده ؟

 چطور دلتان می آید بادبادک های نازنینتان را

 به هیمن راحتی

 با پاره شدن یک قرقره

 در آسمان ژرف و بی پایان رها کنید ؟

نوشته شده در Mon 17 Aug 2009ساعت 22:22 توسط سارا| |

 

   از خودت فرار نکن

    تو کثیف هستی

    مثل غریزه ات

نوشته شده در Sun 16 Aug 2009ساعت 20:22 توسط سارا| |

تو

فقط لایق اینی

که فرهنگ رکیک ترین فحش ها رو باز کنم

و اسامی جدیدت رو با لحن مناسب

داد بزنم !

شاید اینجوری به ماهیتت

پی بردی . . . !

نوشته شده در Sat 15 Aug 2009ساعت 0:14 توسط سارا| |

  متاسفم که نیستی

  متاسفم که حرف هایت را ساده لوحانه باور کردم

   متاسفم که نخواسته خواستمت

   متاسفم که بی اجازه آمدی

   متاسفم که بودنت را انکار نمی کنم

   متاسفم که بدون من میروی

   متاسفم که باعث عذاب وجدانت هستم

   متاسفم که دخترم

   متاسفم که دلم برایت تنگ می شود

  متاسفم که دیگر طاقت شنیدن صدایت را ندارم

  متاسفم که این مدت هاست حالت را نمی پرسم

  متاسفم که درگیرت شدم

  متاسفم که زیباییم به باد رفت برایت

  متاسفم که حلقه ی زردت هنوز دستم را ناز می کند

  متاسفم که عکست را دور نینداختم

  و اما

  متاسفم که می بینم هنوز هم .......

نوشته شده در Tue 11 Aug 2009ساعت 23:55 توسط سارا| |

گم می شوم

لب هایم را قفل می کنم تا لال شوند

چشمانم را میدوزم تا طرفت جذب نشوند

پاهایم را می شکنم تا دیگر پی رده پاهای تو نیایند

 روح را ........

تو بگو

با این یکی چه کنم ؟ ؟ ؟

نوشته شده در Tue 11 Aug 2009ساعت 1:24 توسط سارا| |

از درک من خارج است !

 تمام روزهای نبودنت از درک من خارج است !

 تعجب نکن از بی خیالیم...

 نبودنت هنوز هم از درک من خارج است...

همه ی دنیای اجباری شما از درک من خارج است !

نوشته شده در Sun 9 Aug 2009ساعت 13:28 توسط سارا| |


هزار و یک سال می گذرد...

هزار و یک قصه می خواند شهرزاد

و هزار و یک گام...

هزار و یک گام...

دوری می شوی از من!


اما

انگار

مثل همان کفشهای اشتباهی

که جفت می شدند مدام

بی راهه می رفتی

که هنوز

نزدیکتر از یک نفسی به نفسم

بعد از هزار و یک سال...


یا شاید

من

همان تُف سر بالای زندگی توام...

به آسمان نگاه کن!


صدای گامهای تو زنگ می خورد در گوش زمانه که چه

غریبانه دور میشدی...............................

نوشته شده در Fri 7 Aug 2009ساعت 0:9 توسط سارا| |

                   اینبار به یاد تو پاستیل خریدم

                      کجایی پس؟؟؟

       قلیان هایم همه عطر تو را می دهند...

نوشته شده در Wed 5 Aug 2009ساعت 11:33 توسط سارا| |

 

برقص،گویا هرگز کسی تو را نمی بیند

عاشق شو،گویا هرگز کسی دلت را نشکسته

زندگی کن،گویا بهشت اینجاست

نوشته شده در Sat 27 Jun 2009ساعت 17:7 توسط سارا| |

            امشب تو نیستی

               من نیستم

     اما یک سال پیش همین روز

               تو بودی

             من هم بودم

    سال دیگر چه کسی کجاست ؟ ؟ ؟

نوشته شده در Thu 18 Jun 2009ساعت 10:59 توسط سارا| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت